هو لطیف...
می بخشین که دیر به دیرup میشم می خواستم براتــون یه شــعر دیگه از کـــارو بذارم امیدوارم خوشتون بیاد در ضمن ســـال نوتــون هم مبــارک یه خبــــر هم براتــون دارم چون این وبــلاگ از ریخت در اومده می خوام یه وبــلاگ جدید تو بلاگـــفا یا مـیهـن بــلاگ ایجاد کنم راستی لطف کنین و بهم بگین کدومشون بهتره(از لحاظ امکانات و...)؟!!
مقدمه ی شعـــــــر از زبان شاعــــــــر:
«او» را ؛... باور کنید با تمام زندگی های شاعرانه ی خود دوست می داشتم ولی ... شکست !... میدانید؟!...قلبم را میگویم !!... بخاطر اینکه پولدار نبودم ؛ همان طور ساده ، شکست : در وهله ی اول ؛ پس از این شکست شکننده ، چند سطر ذیل را به او تقدیم کردم :

وداع...
برو ای دوست ؛ برو!
برو ای دختر پالان محبت بر دوش!...
دیده بر دیده ی من ، مفکن و نازم مفروش...
من دگر سیرم ...سیر!
به خدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست ...!
تف بر آن دامن پستی که تو را پرورد ست ...!
***
کم بگو،جاه توکو ؟!مال توکو ؟! برده ی زر...!
کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر ...!
گر طلا نیست مرا و تخم طلا ، مردم ، من ؛
زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف ؛
آتش سینه ی صدها تن دلسرد م من !
دل من چون دل تو ، صحنه ی دلقک ها نیست !
دیده ام مسخره ی خنده ی چشمک ها نیست !
دل من مامن صد شور و بسی فریاد است ؛
ضربانش ؛ جرس قافله ی زنده دلان ...
طپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان ...
چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان ...
«تیک تیک» ساعت پایان شب بیداد است !
دل من ، ای زن بد بخت هوس پرور پست !
شعله ی آتش «شیرین » شکن «فرهاد» است !...
حیف از این قلب ، از این قبر طرب پرور درد
که به فرمان تو ، تسلیم توِ جانی کردم ...!
حیف از آن عمر ، که با سوز و شراری جانسوز
پایمال هوسی هرزه و آنی کردم ...!
در عوض با من شوریده چه کردی؟ نا مرد !
دل به من دادی ؟ نیست ...!
صحبت از دل مکن ؛ این لانه ی شهوت دل نیست...!
دل سپردن اگر این است ؛ که این مشکل نیست...!
هان ! بگیر ، این دلت ، از سینه فکندم به در !...
ببرش دور ... ببر !...
ببرش تحفه ز بهر پدرت ، گرگ پدر !...
***
او رفت ... من خودم او را فرستادم ! ولی پس از رفتن او احساس کردم که هیچ کس را نمی توانم واقعاً دوست داشته باشم !... باور کنید ! هیچ نمی دانستم ، که با رفتن او ؛ عشق من هم می میرد ، ولی چکار می توانم انجام دهم ... رفته بود ... مرده بود ... و هر چه داشتم ، با خودش ؛ همراه با خودش برده بود ؛
«وداع» را پس از درک این حقیقت تلخ ساختم ...!